دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387
قصه ویرانه شام ار نپرسی خوشتر است
|
آنـچـه از مـن خواسـتـی بـا کاروان آوردهام |
|
یک گلستان گل به رسم ارمغان آوردهام |
|
از در و دیـوار عـالـم فـتــنـه میبـاریـد و من |
|
بـیپـنـاهـان را بـدیـن دارالامــان آوردهام |
|
اندرین ره از جرس هم بانگ یاری برنخاست |
|
کــاروان را تــا بـدیـنجـا بـا فـغـان آوردهام |
|
تـا نگویـی زیـن سفـر بـا دست خالی آمدم |
|
یک جهـان درد و غم و سوز نهـان آوردهام |
|
قصه ویـرانه شام ار نـپرسی خوشتر است |
|
چـون از آن گـلـزار، پـیـغـام خـزان آوردهام |
|
دیـده بـودم تـشنـگی از دل قـرارت برده بود |
|
از بــرایــت دامــنـی اشــک روان آوردهام |
|
تـا بـه دشـت نـیـنـوا بـهـرت عزاداری کـنـم |
|
یـک نـیـستـان نـالـه و آه و فـغـان آوردهام |
|
تـا نـثـارت ســازم و گــردم بــلا گــردان تــو |
|
در کـف خـود از بـرایـت نـقـد جـان آوردهام |
|
تـا دل مــهــرآفـریـنــت را نـرنــجــانــم ز درد |
|
گـوشـهای از درد دل را بــر زبــان آوردهام |

